پارت هفتاد و ششم :

طبقۀ بالا اتاقی را که عیوض، همان محافظ افشار، نشان داد باز کردند. هر سه نفر مثل فشنگ از جا پریدند. نیما در بغل بهروز ولو بود و رنگ سبز صورتش تقریباً پاک شده و مرتب می‌خندید و هذیان می‌گفت.


آرمین با دیدنِ آنها، رو به بهروز گفت:
-چرا زیر صورتت کبوده بهروز؟! لب کیوانم که خونیه؟! چه بلایی سرتون آوردن؟!
ناتاشا پرخاشگرانه عیوض را نگریست و پرسید:


-چی زدن؟!
بهروز هما

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت آرمین در رمان آتوسا آرمین
تصویر شخصیت ناتاشا در رمان آتوسا ناتاشا
آخرین نظرات ارسال شده
  • گلاره

    1

    وایی این آرمین کله پوک هم منو حرص میده. حقشه یه تو دهنی از ناتاشا بخوره

    دیروز
  • aram

    0

    بچم حسودیش،شد😂ناتاشادل وداده رفته دیگ

    دیروز
  • macani

    0

    یوهوو بالاخره عکسشونو گذاشتیاا

    دیروز
  • نیلوفر ابی

    0

    وای ای ول هم عکسها محشر بود هم رمانت ممنون خسته نباشید پارت زیبایی بود تشکر

    ۲ روز پیش
  • Z.k

    0

    اوه اوه آرمین خدا به دادت برسه که پلنگ خشمگین اومد سراغت😱😱 الفاتحه😁😁

    ۲ روز پیش
  • دریا

    1

    الان به نظرم حقشه آرمین یه گوشمالی حسابی از طرف ناتاشا ببینیه..اخه آرمین تو خودت الان زن داری دیگه چیکار داری دوست دختر قبلیت که با رفیق صمیمیت هم هست،الان کجاست و چیکار میکنه؟!😂

    ۲ روز پیش
  • مرضیه

    2

    خسته نباشی بانوجان عالی بود❤️ ولی نادخل یعنی چی

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    یعنی ضایع ناجور. ...

    ۲ روز پیش
  • ریحا

    2

    عالی خسته نباشید ❤️✨️

    ۲ روز پیش
  • طرفدار

    0

    عالی بود مثل همیشه ❤️ فکر کنم دخترمون حسودی می کنه اگه آرمین و تنها بگیره خوب وحشیش آشکار بشه 😂

    ۲ روز پیش
  • هانی

    2

    من نمیدونم چرا آرمین اینقدر سر پارمیدا خنگ بازی درمیاره ،بکش این دندون لق رو دیگه ،من به جای ناتاشا دارم حرص میخورم 😡😤

    ۲ روز پیش
  • راز

    1

    فقط اونجا ک گفت داشت یادش میداد چطوری بشاشه

    ۲ روز پیش
  • راز

    1

    اوه اوه اوه عکسارو ترکه انار چه جیگری خدایی

    ۲ روز پیش
  • میم

    3

    خیلی عالی بود،خسته نباشید،عکسا هم قشنگن 🙏🏻🌹🌹

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    🤤😈

    ۲ روز پیش
  • رزا

    1

    ولکن آرمین این پارمیدای هفت رنگ را بچسب به ناتاشای خودت آرزو جون ما که همین طوری کشته مرده آرمین بودیم عکسشا گذاشتی که غش،و ضعف کنیم قلمت ماندگار عزیزم ❣

    ۲ روز پیش
  • آرزو مهاجر | نویسنده رمان

    😈😈🤤🤤

    ۲ روز پیش
  • Nana

    2

    اوه اوه عکسا چقد جذابن

    ۲ روز پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️